محمد مهرسام جانمحمد مهرسام جان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

یه دنیای جدید و زیباتر با تو

و امـــــــــــا خبر.....

شبی که قرار بود به همه این خبر خوبو بدیم قرار شد هادی جونم خبرو بدهو منم صداهارو ضبط کنم اول به عزیز وبابابزرگ(بابا و مامان بابایی)که بزرگترن تلفن کردیم و خبرو دادیم که عزیز از خوشحالی جیغ میکشید و بابابزرگم خوشحال بود و سوپرایز و عمه سمیه هم با سوگند کوچولو کلی شلوغش کردنو تبریک گفتن بعد به مامانی و بابا برزگ(مامان بابای مامان) تلفن کردیم اونام حسابی خوشحال شدن و تبریک گفتن مامانی گفت که منتظر شنیدن این خبر بوده و بابام داره اونطرف از خوشحالی کارای بامزه ا ی انجام میده . هنوز با اونا خدا حافظی نکرده دیدیم که عمه هدی و زهرا هم پشت در خونن و خبرا بهشون رسیده بود اونام با خوشحالی بهمون تبریک گفتن وبعد عمو م...
13 آذر 1391

اولین ها

  میخوام برات از اولین روزی که حس کردم هستی بنویسم عزیزم... ما برای نظری مامانی و عزیز چند روزی رفته بودیم پیششون و من اون روز منتظر (پ) بودم ولی خبری نبود.اون شب از درد زیر شکمم و کمرم تا صبح ٢ بار از خواب بیدار شدم و با خودم گفتم که حتمآ فردا دیگه پ میشم اما هیچ خبری نشد شب بعدهم به همین صورت گذشت اما باز خبری نبود بابای مهربونتم وقتی دید که من چقدر دارم درد میکشم فرداش رفت و برام مسکن خرید اما من چون شک کرده بودم کم ممکنه که باردار باشم از قرصها استفاده نکردم و تصمیم گرفتم روزی که برگشتیم خونه خودمون یه بیبی چک بگیرم چند روزی که اونجا بودیم زود گذشت من توی این مدت گاهی درد داش...
11 آذر 1391

حس ناب بودنت

نهم آذر برای اطمینان از حاملگی  صبح با هادی جونم رفتم که آزمایش بتا بدم. دل تو دلم نبود به کسی هم نگفته بودیم تا مطمئن بشیم بعد و چون هنوز تصمیم نگرفته بودم که کجا پرونده تشکیل بدم قرار شد که بریم پیش یه ماما تا بتونم یه مشاوره ام ازش بگیرم .وقتی رفتم پیش دکتر برام یک سری آزمایشهای مربوط به سه ماهه اول و قرصهای ویتامین رو  نوشت و گفت که چون امروز ٥شنبه ست و آزمایشگاهها زود بسته میشن بهتره که آزمایشهارو بزاری واسه ی شنبه به بعد وگفت  برای اطمینان ١٠٠% مام یه تست انجام میده که جوابش قطعیه منم تستو انجام دادم منتظر جواب شدیم  که حسابی سورپرایزمون کردی فکر کنم خیلی منتظر اومدن بودی چون با ...
10 آذر 1391

پست اول

سلام نی​نی من. می​خوام اولین پستی که برات می​نویسم از شیرین​ترین روز زندگی من وبابای مهربونت باشه.  من سحر متولد ٢٨ مهر ١٣٦٦ وبابا هادی متولد ٢٦ تیر ١٣٥٩و دختر و پسر عمو هستیم . ششم ماه آذر سال هزارو سیصدو هشتادو یک روزی بود که بابابه​همراه خانواده خواستگاری مامان اومد و دو ماه بعد یعنی در بیست و یکم بهمن من و بابا عاشقانه​ترین پیوند رو با هم بستیم و دو سال بعد بیست ودوم  شهریور ماه سال هشتاد وسه به خونه​ی رویاهامون قدم گذاشتیم. هشت سال بعد دقیقاً روز ششم آذر یعنی دیشب بیبی​چک ما رو از حضور آسمانیت خبر داد و اون شب شد شیرین​ترین شب زندگی  مامان وبابا...
7 آذر 1391
1